هر چه می خواهد دل تنگت بگو...

آخرین لحظات اندوه من و آغاز شادی ها


..

تحمل اندوه از گدایی هــمـــه شـادی ها آسان تــر است......

ادی

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 12:56  توسط آفتابگردونا  | 

تقدیم به علی


علی جون
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
علی جون

کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌

از ابتهاج تقدیم به علی

ادی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 14:41  توسط آفتابگردونا  | 

رفتم...

 عاقبت بند سفر پایم بست
می روم ، خنده به لب ، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل
از فروغ
ادی
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 14:36  توسط آفتابگردونا  | 

افسوس.......



 آنکه دوستش داشتم

آدم با گذشتی بود

حتی از من هم گذشت

ادی


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 1:11  توسط آفتابگردونا  | 

سهراب برگرد.......

شاعر:

صبر کن سهراب
گفته بودی...
قایقی خواهی ساخت
 قایقت جادارد؟!....
من هم از همهمه ی اهل زمین
دلگیرم..

..

..

جواب من:

صبر کن سهراب

به کجا چنین شتابان؟!؟!

قایقی ساخته ای ؟!! چه جالب

برگرد

اهل زمینی که با خود میبری

مال من است

حق من است

روزگاری با من زیسته

سهراب برگرد 

کوله باره خاطراتش جا مانده

هنوز خنده هایش 

سرخی لبانش

برق چشمانش

در خاطرم می چرخن

.

.

ادی


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1391ساعت 0:33  توسط آفتابگردونا  | 

به كورى چشم تو....


به كورى چشم تو هم كه باشد
حالم خوب خوب است
اصلا هم دلم برايت تنگ نشده
اصــــــــــلا
حتى به تو فكر هم نمى كنم...
باران هم تو را دیگر به ياد من نمى‌آورد
 مثل همين حالا كه مى ‌بارد
لابد حالا داری زير باران قدم مى ‌زنى...
چترت را فراموش نكن!!!
لباس گرم را هم...
 مراقب خودت باش
حواست به حواس پرتی هایت باشد

دیگر نیستم به تو یاداوری کنم

Edi

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 2:10  توسط آفتابگردونا  | 

 شکوه . . . 

 

به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو، آرزوی تو

 

                        به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو، یاد روی تو

 

ولی ز من دل چو برکنی حدیث خود، بر که افکنی

 

                        هرکجا روی وصله ی منی ، ساغر وفا، از چه بشکنی؟

 

 

گذشتم از او به خیره سری ، گرفته  رهه مه دگری

 

                        گذشتم از او به خیره سری ، گرفته  رهه مه دگری

 

کنون چه کنم با خطای دلم؟ گرم برود آشنای دلم

 

                        کنون چه کنم با خطای دلم؟ گرم برود آشنای دلم

 

به جز رهه او نه راهه دگر ، دگر نکنم ، خطای دگر

 

                        به جز رهه او نه راهه دگر ، دگر نکنم، خطای دگر

 

 

به شکوه گفتم برم ز دل یاد روی تو ، آرزوی تو

 

 

                        به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو، یاد روی تو

 

ولی ز من دل چو برکنی حدیث خود، بر که افکنی

 

                        هرکجا روی وصله ی منی ، ساغر وفا، از چه بشکنی؟

 

هرکجا روی وصله ی منی ، ساغر وفا، از چه بشکنی؟

 

                        هرکجا روی وصله ی منی ، ساغر وفا، از چه بشکنی؟

 

 

نخفته ام به خیالی ، نخفته ام به خیالی که می پزد دل من

 

                        خمار صد شبه دارم ، خمار صد شبه دارم ، شراب خانه کجاست؟!!!

 

(با صدای بی نظیر محسن نامجو)

 

 

زیتون



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 10:42  توسط آفتابگردونا  | 

با تو هستم آی زندگی میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کودکی ام را چه ارزان فروختم

به تو

تویی که تمام وجودم را به کام کشیدی

تویی که

تمام ارزوهایم را به نیستی بردی

به تویی که

تمام دردهای عالم را به دلم ریختی

میبینی زندگی؟؟؟؟

 

حال انگار

دیگر دلم هوای هیچ را هم ندارد

دیگر در وجودم جایی برای احساس هم نیست!

این تمام وجود من است

یک وجود تهی...

این را هم با خود ببر

دیگر هیچ چیز مهم نیست...



زیتون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 15:44  توسط آفتابگردونا  | 

شب آرامی بود


می روم در ایوان، تا بپرسم از خود


زندگی یعنی چه؟


مادرم سینی چایی در دست


گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من


خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا


لب پاشویه نشست


پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد


شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین


با خودم می گفتم:


زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست


زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست


رود دنیا جاریست


زندگی ، آبتنی کردن در این رود است


وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم


دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟


هیچ!!!


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند


شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری


شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت


زندگی در همین اکنون است


زندگی شوق رسیدن به همان


فردایی است، که نخواهد آمد


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی


ظرف امروز، پر از بودن توست


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی


آخرین فرصت همراهی با، امید است


زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک


به جا می ماند


زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ


زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود


زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر


زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ


زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق


زندگی فهم نفهمیدن هاست


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود


تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست


فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور،


در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم


پرده از ساحت دل برگیریم


رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است


وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست


زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند


چای مادر، که مرا گرم نمود


نان خواهر، که به ماهی ها داد


زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم


زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت


زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست


لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست


من دلم می خواهد


قدر این خاطره را دریابیم!






زیتون



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1391ساعت 1:20  توسط آفتابگردونا  | 

و مـَن زن شدَم، تحَمُـلی پایدار...


یِک دنیا...


از سیبی گفت


که مَن چیدَم...


ولی هیچکس نگفت...


نشان عشق...

سیب سرخی شد...


که من به آدم دادم...


زیتون.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت 1:52  توسط آفتابگردونا  | 

روزگار غريبي‌ست

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام

به کُشتن  چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند

بر گذرگاه‌ها مستقر

با کُنده و ساتوری خون‌آلود

روزگار  غريبي‌ست ، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند

و ترانه را بر دهان

شوق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1391ساعت 23:34  توسط آفتابگردونا  | 

فال نیک

گفتى: غزل بگو! چه بگویم مجال كو


شیرین من، براى غزل شور و حال كو،


پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى


گیرم هواى پرزدنم هست، بال كو،


گیرم به فال نیك بگیرم بهار را


چشم و دلى براى تماشا و فال كو،


تقویم چارفصل دلم را ورق زدم


آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو،


رفتیم و پرسش دل ما بى جواب ماند


حال سؤال و حوصله قیل و قال كو...


زیتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 1:16  توسط آفتابگردونا  | 

وهم سبز


تمام روز را در آئینه گریه میکردم

بهار پنجره ام را

به  وهم سبز درختان سپرده بود

 تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم

صدای کوچه ، صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپهای ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند

و باد ،  باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد

حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا

فشار میدادند

و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند

 

 

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من میگریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پناه میآورند

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطهء  تلاقی و پایان نمیرسند ؟

به من چه دادید ، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندامها و خواهش ها ؟

اگر گلی به گیسوی خود میزدم

از این تقلب ، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است ، فریبنده تر نبود ؟

 

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !

چگونه ایستادم  و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !

 

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابیتان تاب میخورند

 

مرا پناه دهید ای زنان سادهء کامل

که از ورای پوست ، سر انگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور  جنینی را

دنبال میکند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه میآمیزد

 

کدام قله کدام اوج ؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش - ای نعل های

خوشبختی -

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه میآراید

 

 

تمام روز تمام روز

رها شده ،  رها شده ، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش میرفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریائی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

 

نمی توانستم دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه بر میخاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت ، با دلم میگفت

" نگاه کن

تو هیچگاه پیش نرفتی

تو فرو رفتی...



زیتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:32  توسط آفتابگردونا  | 

من در این وسوسه ی شهر،

دنبال کسی میگردم
،

که شبیه همه نیست،

مثل آب است دلش
،

مثل پروانه ظریف
،

مثل تو رویایی
،

و نفس میکشد از عشق خدا
،

من در این وسوسه ی شهر پی

نیمه ی گمشده ی آینه ها میگردم...



زیتون

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 4:29  توسط آفتابگردونا  | 

تمام مزرعه کافر صدایش می کردند،

                                گل آفتابگردان کوچکی را

                                                  که عاشق باران شده بود...



زیتون

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:2  توسط آفتابگردونا  | 

 خیالت دلبرا نازنین یارا،

چراغان می کند خانه ما را،

شبانگاهان که بی تابم برای تو،

خوشم با گریه کردن در هوای تو...


می بارد نو به نو دیدگانم،

می روید نام تو بر زبانم،

باده تلخ لبت، هرکه نوشد،

کنج غم را کی به شادی فروشد...


باز هم این چشم ابری با من است،

خانه با فانوس اشکم روشن است،

عاشقی در من غزل خوان می شود،

کوچه های دل چراغان می شود...


شب که نور نهان، شعله ریزد به جان،

این من و این شور شیدائی...


دیده دریای غم، سینه صحرای غم،

کو دگر تاب شکیبائی...


قرار جان از که جویم،

غم دل را با که گویم...


دلبرا از داغ ما لاله گل کرد،

هرکجا نام تو آمد لاله گل کرد،

باده تلخ لبت هرکه نوشد،

کنج غم را کی به شادی فروشد...


(با صدای ماندگار علیرضا افتخاری)



زیتون


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 3:44  توسط آفتابگردونا  | 

زندگی....

زندگی یک طلوع است

و بس غروبی نیست

روشنایی در پس پلک های بسته ی توست

چشمهایت را بگشا!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 3:0  توسط آفتابگردونا  | 

عشق و آب.... چکید یا چکاندنش!!!

شکسپیر:

عشق مثل آبه، می تونی تو دستات قایمش کنی

ولی یه روز دستاتو باز می کنی می بینی همش چکیده

بی اینکه بفهمی دستت پر از خاطرست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 2:58  توسط آفتابگردونا  | 

دوست....

بهای دوست نه از زیبایی اوست ، نه از دارائی او

بلکه به وفاداری اوست . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 2:54  توسط آفتابگردونا  | 

دوستانم کجایند؟؟؟؟


دلم خوش است به گل‌های باغ قالی‌ها
که چشم باران دارم زخشکسالی‌ها

به باد حادثه بالم اگر شکست، چه باک!
خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها!‌

چه غربتی است، عزیزان من کجا رفتند؟
تمام دورو برم پر زجای خالی‌ها

زلال بود و روان رود روبه دریایم
همین که ماندم مرداب شد زلالی‌ه
ا

ادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 3:13  توسط آفتابگردونا  |